|
دوستتـــ دارمــ و ایـــن تمــامــِ مـن استـــ
|
||
|
mY new Blog
سه شنبه 1390/06/29
اومــدم ومیرمــ ...
جمعه 1390/05/14
40 ماه گذشتـــ ..
دوشنبه 1390/04/20
همســـرم روزتـــ مباركـــ ..
چهارشنبه 1390/03/25
ابراز وجود..
چهارشنبه 1390/03/18
با عرض پوزش از دوستاي گلــم ..
دوشنبه 1390/03/02
i LoVe U HOSSEIN
چهارشنبه 1390/02/14
اردی بهـشتــ ..
سه شنبه 1390/02/13
همسر ِ بی همتـای مـن
شنبه 1390/02/10
فــرزانــ ه is Here :دی
پنجشنبه 1390/02/01
پیچیدگـی عاشقانـه در زن ..!
دوشنبه 1390/01/22
37 مــاه گــذشتـــ
یکشنبه 1390/01/21
یه متن قشنگـ از پابلو نرودا برای همـه دوستامـ
جمعه 1390/01/19
خرگوش کوچولو
چهارشنبه 1390/01/17
آمدیــم که آمده باشیـم
دوشنبه 1390/01/15
آخرین روز ِ سال ِ 89
یکشنبه 1389/12/29
خــدا خواستـــ ...
شنبه 1389/12/28 زمستـون سال ِ 86 بــود ...
توی ِ یکی از همین سایتــ ها ، غرق بودمـ . حسین حوصله اش سر رفتــه بود تصمـیم میگیــره بیاد نتــ ! افراد آنلاین رو یه نیگـا میندازه ، چشمـش می افته به عکس ِ من ! ! با خودش میگــه حتماً خودش نیستــ بین شونصـد تا درخواست گفتگو ، دستــم میره رو درخواست حسین و قبول میکــنم . . صحبتـ ِ معمولی و حال و احوال پرسی و از کجایی و چه کاره ایی ؟ ولی بین اینا حس میکنی طرز صبحتــ و شخصیتـ طرف مقابلتــ یه چیز دیگس روزا میگـذره و شما بیشتر به هم صحبتی علاقمند میشید .. ازتــ شماره میخواد ولی طفره میری ته دلتــ یه شیرینی هستــ نسبتــ بهش.. باهاش صحبتــ میکنی و آروم میشی ، از شنیدن حرفاش لذتــ میبری ( این وسط دوس داری مال ِ خودتــ باشه ) تا اینکه یه روز حسین میاد براتــ خبر سفرش رو بذاره ..! میبینه پروفایلتــ رو مسدود کردن ! تو میری میبینی پروفایلتــ مسدوده ! دنیا براتــ تلخ میشه .. نه شماره ای ازش داری ، نه آدرسی نه حتی آی دی یاهو پشتــ میز میشینی .. دستاتو محکم فشار میدی و تصمیم میگیری آی دی که رو صفحه حسین دیدی به یاد بیاری .. عدد ها و حروفش رو بارها توی ذهنت مرور میکنی تا اینکه یه چیزی درست میکنی و تصمیم میگیری به اون پیام بذاری براش مینویسی که پروفایلت مسدوده و امیدواری این آی دی درست باشه و برا حسین باشه و بتونه بهتــ جواب بده حسین مسافرته و خبری بهتــ نمیرسه .. پیش ِ خودت مطمئن میشی آی دی رو اشتباه زدی و ناراحت و دپرس میشی روزا میگذره تا وقتی که از طرف اون آیدی بهت پیام میذارن و.... و میبینی خود ِ خودِ حسین هستــ .. دوباره صحبت ها شروع میشه و درخواست دیدار...! تو عاشق شدی ولی اون نمیدونه ، شروع میکنی به نوشتن وبلاگ مهسا سر کلاس میگه خاک تو سرت با این عاشق شدنت .. نه دیدی نه میدونی کیه ! تو میگـی مهم نیـس .. حتی اگه جسمش هم ناقص باشه میخوامــش .. من اون دلی که تو سینش می تپه رو میخوامــ قرار از طرف تو فیکس میشه برای دوشنــبه 20 اسفـند 86 روز قــرار احساساتــ رو نمیتونی کنترل کنی .. با خودتــ میگی خیلی بده یه پسر با شخصیت رو سر کار بذارمــ تو که نمیتونـی با پسری سال ها روزاتـو بگذرونی ؛ این که از این پسرای خیابونی علافــ نیس .. میخوای زنگــ بزنی و بگی نمیخوام نــیا ! ولی دلتـــ چی ؟ ! فلکه خـیام قرار داری باهاش .. ولی چون تصمیمتــ قطعی نیس تا نمایشگاه بین الملی لفتـش میدی آخرش بهش میگی بیا اونجا اونجا با ماشین دوستتــ پارک میکنی و پیاده میشی.. باد میزنه به صورتتـــ و موهاتو قاطی میکنه دوستتــ بهت میگه حداقل به خودت میرسیدی.. میگی میخوام منو اینجوری اگه میخواد قبول کنه ! ته دلتــ با خدا حرف میزنی.. صحبتــ از یه عـهده ! عهـد میبندی یا نمیرم پیشش یا اگه اومد و رفتــم تا تهش میونم و تا عمــر دارمـ وفادارش میمونـــم قول میدی به خدا ..خطا نکـنی و صادقانه دوستش داشتــه باشی میرســه .. کیف و کاپشنتــ رو تو ماشین جا میذاری و میری سمتــ ِ ماشین اون میگه فکــر نمیکردم صاحب عکس خودتون باشین .. ولی انگار خیلی خوش شانســم خوشحال میشی و باهاش صحبت میکنی میرید کافی شاپــ وحید و یه میز دو نفــره .. روبروی هم میشینــید تو چشاتــ نگا میکنه و حرف میزنید .. تاکید میکــنه که چشای خیلی خوشگلی داری میخندی و سرتو میندازی پاییــن.. تو دلتــ آشوبه احساس میکنی روحتــ داره کامل میشه .. تو رو میرسونه دانشگاه و میــره .. اینجوری یه عاشقانه شروع میشه ..! دوستاتـــ دارن حسودی میکنن.. دانشگاه همه چشمش به تو هستش وقتی حسین از ماشین پیادتــ میکنه نهار رو باید مهمونش باشی .. عصرا میرسونتتـــ خونه .. هرچی بخوای براتــ آماده میکنه .. براتــ کادوهای ریز و درشتــ میخره .. نمیذاره خـم به ابروتــ بیاد تو این وسطـ عاشق ِ اینا نیستی .. عاشق ِ اون پاکی ِ وجودشی که با هزار شرم و حیا با اجازه فقط دستتــ رو میگیره و می بوسه ..! بغلتــ نمیکنه ، نمیبوسه .. لبخنـد ِ دلنشینی میزنه وقتی میبینه تو رو .. ایمان پیدا میکنی که واسه هوس نمیخوادتـــ عهدتــ رو محکم تر از قبل میکنی .. پستی و بلندی ها میگذره .. تلخی و شیرینی های دوستی میگذره ولی هیچ کدوم رو دوست داشتنتــ تاثیر نداره 20 ماه میگذره .. 20 ماه صحبتــ از ازدواج تبدیل میشه به شجاعتــ حسین و رفتن صحبتــ کردن با بابام مخالفتــ های خونواده ها .. هیچ کس نمیدونه ما عاشقیــم بهشون هیچی نمیگیــم و میسپاریــم دستـ ِ خدا .. 8 مــاه مخالفتـــ . . . 8 تیر 89 هستش . خونتون میز و صندلی چیدن .. صدای آهنگـ ِ شاد پخشه یکی دوربین به دستـ داره لحظه های شیرین رو ثبتــ میکنه یکی داره میوه ها رو میچینه .. همه با یه لبخند شیرین بهتــ نیگا میکنن تو انگار خوابی 28 ماه داره جلو چشات پخش میشه.. بادی که اون روز اول خورده رو صورتتــ رو یادتــ میاد عهدی که با خدا بستی.. باورتــ نمیشه ..! به عهـدتــ با خدا عمل کردی خدا خواستـــ همه مهمونا میرسن .. کنار حسین میشینی .. دستــ میزنن و حسین نگاتــ میکنه این نگاه کپی همون نگــاهِ 20 اسفنـده میگه به زندگیــم خوش اومدی .. بغض میکنی .. بغض خوشحالی ! قرار عقد میذارن واسه 20 روز بعدش ..! 20 براتـــ میشه یه عدد مقــدس 28 تیــر ماه ، تو آرایشگاهی تو آینه یه عروس میبنی .. خوشحالی که این عروس تویی.. خوشحال تر که دامادتـــ..! نمیدونین چه حسیه که بدونی دامادتـــ ِ مرد آرزوهاتـــ ِ توی تالار کنار هم میشینین .. همه اومدن حتی دوستایی که میگفتن : خاکـ تو سرت با این عاشقیتــ !! دارن با حسرتــ نگا میکنن .. ته دلتــ واسه خوشبختی اونا هم دعا میکنی قرآن رو دوتایی باز میکنن .. لبخندتون از صورتتون محو نمیشه خطبه عقد میخونه .. با خودتــ زمزمه میکنی : حالا دیگر عطر تنتــ بر من حلال استــ.. دعاهای شیرینی میکنی .. وقتشه بله بگی ! تو چشای باباتــ نگا میکنی .. سربلندی برمیگردی به چشای حسینتـــ نگا میکنی .. مشتاقانه منتظرته و بلـــه میگی .. بعضیا دارن از خوشحالی گریه میکنن .. خودتو به زور نگه داشتی عهدتــ تکمیل میشه ! و عهد تازه ای میبندی عهد میکنی که خوشبختـ ترین مرد ِ روی زمینش کنی چون لایقشه .. چون باهاتــ اومده .. چون خدا براتــ فرستاده .. و اینجوری برای اَبد اسم ِ قشنگش توی شناسنامـم حکــ میشه ..!
دوستتــ دارم به تر و تازگی روز ِ نخستـــ
من متولد ۰۶/۱۲/۱۳۶۷ حسینمـ متولد ۰۱/۰۷/۱۳۵۶ من دانشجوی کارشناسی مهندسی ICT حسینمـ مهندس الکترونیکــ + ببخشید اگه طولانی شد ..
چهـار شنبــه سوری
چهارشنبه 1389/12/25
سومین و بهترین سال ِ عاشقی ِ مــــا
یکشنبه 1389/12/22
سه سالگــی عشقــمون مبارکــ !
جمعه 1389/12/20
تولد سه سالگــی وبلاگــم
دوشنبه 1389/12/16
iYi ki Varsin
پنجشنبه 1389/12/12
بهــار بازم بیــــا
چهارشنبه 1389/12/11
خدا را سپاس ...
یکشنبه 1389/12/08
خداحافظــ 22 سالگــی ! + عکـس ها
شنبه 1389/12/07
۵ اسفنــد روز مهنــدس + 6 اسفنــد تولـدمـ
پنجشنبه 1389/12/05
خرید جهیزیـــه + بعداً نوشتــ
دوشنبه 1389/12/02
روزای بارونــی
دوشنبه 1389/12/02
ولنتاین خود را چگونه گذراندید D:
پنجشنبه 1389/11/28
هـَپـی ولنتـــاین
دوشنبه 1389/11/25 |
||