X
تبلیغات
html> نامزدینگـ

دوستتـــ دارمــ و ایـــن تمــامــِ مـن استـــ

 

زندگی مشترکمون رو اینجــا می نویسمـ 

http://We-Happy.Blogfa.com

+ ساعت 16:55 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

 

 

 

سلام به همه دوستای خوبم .. تخته گاز اومدم که سریع برم

انشالله قسمت دوستای مجردم میشه میدونن من الان چی میگم دقیقاً .. چقدر بعد از اینکه جهازت بره سرت شلوغه و هی باید بچینی و سرجاش بذاری.. کلی هم حال میده که داری خونه عشقت رو میچینی ..

همه چی عالی بود ، خونم تکمیل شده و خیلی شیک و خوشگل شده ، حسینــــم واقعاً سنگ تموم گذاشته ، همه کارها رو یه تنه انجام میداد کلی خرج اضافه این وسط روش بود ، خدارو شکر که همچین همسر مهربونی دارم که پیش همه سربلندم میکنه smile

خب نباید طولش بدم ، امشب هم افطاری مهمونیم البته 5 شبه مهمونیم پشت سر هم ، فردا هم مهمونیم پس فردا رو هم نمیدونم

راستی نماز روزه هاتون قبول دوستای گلم که این مدت همش یادم بودین و فراموشم نکردین .. خبــ من عشقــم 19 همین ماه میریم ماه عسل ........

هرکسی میخواد این دو کبوتر عاشق رو ببینه ساعت 8 شب 19 مرداد فرودگاه امام خمینی باشه تو صف پرواز تهران - پکن ..


بعله دیگه میریم چین ماه عسلمون رو برگزار کنیم .. اونم تو یه هتل 5 ستاره تاپــــ

مطمئنم کنار عشقم خیلی بهم خوش میگذره و بعدش شروع مشترک زندگی من و حسینـــــم که 3 سال انتظارش رو میکشیدیم smile

البته زودتر از اون تاریخ پروازی نبود و 20 مرداد میرسیم پکن و جشن چهل و یکــُمین ماهگــرد عشقمون رو اونجا میگیریم خیلی خوشحالم و خدا رو شاکرم که همه چی به خیر و خوبی تموم میشه و یه زندگی خوب و آروم رو شروع میکنیم .. و از ته دلم واسه همه خوشبختی خیلی بزرگتر از این حرفا آرزو میکنم کنار همسر هاشون

من میرم دیگه ، چون یه سری خرید داریم که باید تا شب تموم شه

خاطرات و عکس های ماه عسل و خونم و اینا رو توی وبلاگ جدیدم بعد از اومدنم ثبتـ میکنم ؛ البتــه آدرس رو هر کی خواست آدرس وبلاگش و ایمیلش رو برام میذاره تا براش ارسال کنم ، یه چند تا از دوستام رو هم خودم آدرس میدم

به پایان آمد این وبلاگــ ، حکایتــ همچنان باقیستــــ

حسینـــم ، مهربونم ، تاج ِ سرم مرسی از همه خوبی هاتــ ..

امیدوارم بتونم یه خونه گرم و با صفا براتـــ مهیا کنم

*****

این هــُرم ِ تابستــــان نیستــــ ..

دوست داشتن ِ تو است که زمین را گـــرم میکند !

 

+ ساعت 16:23 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

40 ماه گذشتـــ ..

دوشنبه 1390/04/20

مـــن تمامـــ نمی‌شومـــ
در عــــشــــق‌تــــــ
ثــــانیه به ثـــــانیه شروع می‌شـــــــــوم!

خیلی زود و در یه چشم بهم زدن .. ۴۰ ماه از عاشقی ما گذشتــ ،

روزایی که فکرشم نمیکردم میریم و تابلو عکسمون رو دیوار خونمون میزنیم ..

فکرشو نمی کردم صفحه دوم شناسناممون چقدر خوش شانسه ..

فکرشو نمیکردم تشکــ تختـ ِ مون رو بزنیم سقف ِ ماشینمون و ببریم خونه خودمون ..

فکرشو نمیکردم سرموم بذازم رو بازوهای عشقم و آسوده بخوابم ..

فکرشو نمیکردم صدای تپش قلب عشقم وقتی سرم رو سینشه بهترین لالایی باشه واسم ..

فکرشو نمیکردم یه عالمه وسایل نو وتازه بگیرم چون عروس میشم و با عشقم تو یه خونه که همه چی بوی تازگی و عاشقی میده زندگی کنم ..

برام غیر قابل باوره .. همه چی تموم شد ، به خوشی و عشق و خوبی

چهــل اُمیــــن ماه ِ عاشقیـــمون مبارکـــــ دلیل ِ نفس هاـــمــ

مرسی از همه دوستای گلم که این مدت بی توقع به یادم بودن .. زندگیمون داره شروع میشه .. خوشحالم و واسه همه دوستی گلم این لحظه های نابــ رو از ته دلم آرزو میکنم ..

سعی میکنم با آخرین خبر ها برگردم

 

+ ساعت 9:57 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

 

 

 

روز مرد رو به مرد راستینی که مقامـ زیبای مردانگی رو درکــ کرده تبریک میگم .. حسينــــم همسر مهربـــونم كه هر چي از مردونگي و خوبي هاتــ بگم تمومــي نداره .. در برابر خوبي هات واژه ها كم ميارن ..

با شعرهای من
کسی تو را نخواهد شناخت
از این حرف‌ها بزرگ‌تری، والاتـــري !

دوستتــــ دارم

امسال به جز باباي خودم يه باباي مهربون ِ ديگه دارم .. بابا هاي گلم بودنتون باعثــ افتخار و سربلنديمونه ، ما رو به خاطر همه شيطنت ها و اذيت كردنامون ببخشيد .. دوستتون داريم باباهاي عزيزمون

 

+ ساعت 16:55 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

ابراز وجود..

چهارشنبه 1390/03/18

 

سلام به همه دوستاي وفادارم سريع اومدم ابراز وجود كنم و برم

وبلاگ دوستاي وفادارم رو خوندم .. اميدوارم اونايي كه خوش هستن خوشيهاشون مستدام باشه و اونايي كه درگير مشكلات هستن "م " مشكلاتشون حذف شه و زندگيشون شكلاتي و شيرين باشه

احوال مرا اگر جويا باشيد بسيار خرسند در كنار همسر مهربونم .. نميذاره يه ذره استرس و اضطراب بهم هجوم كنه .. همش ميگه همه چي عالي ميشه و صبر كن..

تقريباً وسايلام همش خريد شده ، دوست دارم عكساشون رو خونه خودم كه چيدم بذارم براتون ..

همونطور كه وبلاگ دوستي ما بعد از ۲۸ ماه دوستي و عاشقي ه اينجا اومد.. اين وبلاگ هم بعد از گذراندن يه سال دوران نامزديمون ميره يه جاي ديگه.. ميشه خاطرات عاشقونه ما دو تا زير يه سقف

زندگي كردن كنار يه مردي كه تو رو كامل ميكنه ، برات مقدسه

راستي فيلم عروووووووووووووووووووووووووووووسيمون رو گرفتيممممممممممم

اينقده باحال شده.. جايي كه عقد رو ميخوند و من بعله گفتم گريه كردم .. دوتايي با هم ديديم فيلم رو

حسينم همش بوسم ميكرد و ميگفت عالي شده .. تالار ، آتليه ، كليپ اسپورتمون همشون عالي شدن.. خيلي برامون خوب بود .. كل مراسم رو ديديم

فاميلامون رو كه وقت خوندن خطبه عقد دستاشون رو به نشانه دعا باز نگه داشته بودن .. خيلي خوشحالم كردن ..

ديگه آروم آروم دارم وسايلام رو از خونمون جمع ميكنم . . برامون دعا كنيد بچه ها

يه مراسم ميگيريم به رسم آذري ها ، بعدش شام و ميريم خونه خودمون .. ماه عسل هم بستگي داره به ويزا هاي اون ماه كه كجا بريم .. هرجا بريم دبي نيست .. خيالتون تخت آخه خيلي ها نوشتن ميرين دبي اينا ؟ دبي خيلي خز تر از اين حرفاست

از اينكه اين مدت به يادم بودين سپاسگذارم مراقب خودتون و عشق هاي پاكتون باشين

تاريخ روزي كه ميريم زير يه سقف : ۲۸/ ۴ / ۹۰ .. دقيقاً سالروز عقدمون كه ۲۸/ ۴ / ۸۹ بود

 

+ ساعت 11:9 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

شديداً در حد قهرماني تيم بارسلونا سرم شلوغه ..

هر چه قدر ميري وسايل بخري تكميل شه باز كم ميادددد .. ولي خيلي فاز داره خريد برا خونه خودت

انشااالله قسمت همه شه ما همه وسايلامون رو ميريم دوتايي انتخاب ميكنيم .. فقط چند قلم وسايل با مامان اينا رفتم خريدم ..

حالا خوبه من مراسممم رو همون اول مفصل گرفته بودما.. ولي بازم مراسم داريم

خونه هم نگرفتيم هنوز ، مبل هام و سرويس خوابم مونده ... وااااااااااااااااااي

چيزي هم نمونده واسه روزي كه بريم زير يه سقفـ

عشقــم .. همه هستي من همش در تلاشه كه زندگيمون رو بسازيم.. با همه خستگي بازم باهام مياد تا همه چي رو با هم انتخاب كنيم..

وسايلامون عالي شدن .. انشاالله قسمت شه همشون رو توي شادي ها و خوشي ها استفاده كنيم

سعي ميكنم بازم بيام .. ولي واقعاً سرم شلوغه .. دوستايي كه تازه عروسي كردن ميدونن من چي ميگم

 

+ ساعت 13:15 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

i LoVe U HOSSEIN

چهارشنبه 1390/02/14

وقتـــی تو هستـــی

چه غــــم از سیلابــــ ..

بـا قایـق کاغـــذی ؟!

+ ساعت 0:21 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн

اردی بهـشتــ ..

سه شنبه 1390/02/13

 

 

از بین همه اتفاق های خوبــ اردیبهـشتــ جمعه 2 اردیبهشتــ هم یادمون نره چقـده تو خونـتون بهمون خوش گذشتــ و خندیدیــم . تو همه دوران ِ باهم بودنمون اینقدر کنار هم نخندیده بودیــم .. ماجرا هایی داشتیم واسه خودمون

3 اردیبهـشتــ هم واسمون رایانه ریختـن.. smile emoticon kolobokمن و حسینـــمــ  رو یه خانوار کردن که نصیبـ ِ من شد و کلی حالش رو بردیــم ، من داشتم شـام درستـ میکردم و تو هم همش ازم تعلیفــ اینا میکردی ..

4 اردیبهـشتــ روز ِ کاری پرفشاری بود براتــ ، منم کنارتــ بودم smile emoticon kolobok

5 اردیبهـشتـ کارای بانکیم رو انجام دادم و بعد از ظهـر اومدی دنبالـم .. تاکید میکردی که خیلی خوشگـلترم مخصوصاً بدون آرایش 

6 اردیبهـشتــ بارون ِ نازی میومد .. تبریز بارون هاش هم محشـرن . عصری شرکتـ بودیم که دیدم از شیرینی که دوستتـ آورده بود ، دوتا مخصوص واسه منم کنار گذاشته بودی smile emoticon kolobok ، کنارشم رفته بودی شیرینی مورد علاقه منو گرفته بودی .. خیلی خوشحالـم کردی .. برگشتنی بند کفشامو بستی با دستای مهربونتــ

7 اردیبهـشتــ بازم یه روز کاری با چاشنی عاشقانه

8 اردیبهشتــ هم که پست ِ قبلی نوشتم تفلد بابا و خوبی های ِ تو smile emoticon kolobok

9 اردیبهـشتـ اومدی و خونه ما صبحونه خوردیم ، رنگـ و دستکش و این چیزا گرفتیـم واسه چی ؟ واسه حیاط شرکتــ .. آخه جایی که گرفتیم یه حیاط هم داشتم که صاحبش گفت مال ِ شما ، هرکاری میخوایید بکنید .. فکر کنم 7-8 سالی بود کسی دستـ نزده بود اونجا ، همه جا شو تمیز کردیم ، شستیم
آخرشم حوضش و نرده هاشو خواستیم رنگـ بزنیم . مرس اجازه دادی اولین تجربه رنگـ کاریم رو داشته باشم .. تازه با رنگ سفید و قرمز یه صورتـی خیلی خوشگل درستـ کردی که رنگ مورد علاقه من باشه و منم کلی رنگـ کردم و حال کردم .. حیاط زنده شد ، خیلی با صفا تر شد.. باغچه اش رو هم کلی سبزی و گل و میوه کاشتیم و کلی ازم عکس گرفتی حین ِ کار

10 اردیبهشتـ تصمیم استخدامی رو گرفتم و یه خانومی رو قبول کردم که بیاد ، خسته بودیم شب ساعت 9 رفتیم پارکـ.. دلم تاب بازی خواست
بعدش تو هم اومدی نشستی تاب ِ بغلی و توی نم ِ بارون و هوای خنک ِ بهاری کلی باهم حرفای قشنگـ زدیم ، گفتم بستنی میخوام ..دوتا بستنی سنتی خیلی خوشمزه گرفتی واسمون

11 اردیبهـشتــ .. ساعت 8 صبح و هوای عالی و چکـ چکـ بارون ، از کنار پارک خونمون رد میشدم ، فوق العاده بود حس قشنگـ دوست داشتنتــ با دیدن ِ برگای خیس درختا تو وجودم جاری میشد ..
ظهرش رفتـیم سمت ـ بازار ، خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم بریم نهار رو رستوران ِ سنتی شهریار ( حمام نوبر ِ تبریز) بخوریم .. باور کنید 2 بار کاملاً احساس کردم داخل قهوه تلخ هستم ، مخصوصاً کارکنانش با لباسای سنتی شون بیشتر حس قدیم رو میدادن .. غذای فوق العاده خوشمزه ای خوردیم

12 اردیبهـشتــ ، یه سری آموزش ها به خانوم ِ جدید که استخدام کردیم دادم ، خوشبختانه تیز بود و سریع مطالب رو میگرفت و از این بابتـ خیلی خوشحال شدم .. عصری تصمیم گرفتیم فاز دوم خرید جهیزیه رو شروع کنیـم .. عالی شد همه چی ، مرسی باهام اومدی و تو انتخاب وسایل کمکم کردی ..

سرویس قاشق چنگال پذیرایی .. سرویس قاشق چنگال واسه استفاده روزانمون ، فلاسکـ ، سرویس کفگیر و ملاقه و زودپز گرفتیم . . این شکلی برگشتیم خونه توی خونه هم مامان و بابا و داداشم خیلی خوششون اومد از وسایلا .. خدا رو شکر کردم که راضی بودن

و امروز 13 اردیبهشتــ یه کم با " خانوم ر " مشغول شدم تا کامل راه بیافته و دیگه من معطل نشم ، نهار رو رفتیم رستوران ، ولی من کم اشتها بود
تا عصر مشغول بودیم ، یکی از کارمندامون هم ازدواج کرده و نیومده و فشار کاری زیاد بود .. عصرشم گفتی جوجه پرطلاییـم بیاد پیشم که نمیبرمش دَدَر و همش اینجا کنارم مشغوله خانوم ِ مدیر عاملمونsmile emoticon kolobok ، منم گفتم باید قول بدی تند تند ببری منو گردش


رفتیم تابلوی سفارشیمون رو گرفتیم ، اثر " گرونیکا " از پیکاسو رو دادیــم چاپــ برای اتاق ِ مدیریت توی شرکتــ ، بعد از اونم رفتیم فروشگاه و خوردنی های مختلف گرفتیم .. رفتیم بادمجان اینا بگیریم ، هندونه داشتن ،گفتی جوجوم بیا تو انتخاب کن یکیش رو ، کلی ذوق داشتم واسه انتخاب اولین هندونه ، چون تا حالا این کارو نکرده بودم
ازتــ قول گرفتم اگه خراب در اومد به بابا اینا بگی تو انتخاب کردی.. ولی یه هندونه خوشمزه و قرمز در اومد و خوردیمش نوش ِ جونمون

اینم از نیمه اول اردیبهـشتـ ِ بهشتی ما ، با هوای پاک و بارونی تبریز و یه حس ِ دوس داشتن ِ نابــ و غیر قابل ِ توصیفــ

هر وقت ِ سال ، هر ثانیه ، هر لحظه ، هر تپش قلبــ ، هر تپش نبضــم .. پیوسته دوستتــ دارم

نه یه روز ِ سال ، نه فقط بهار .. همه لحظه ها حتی وقتی تلخ میشـــم

عاشقتـــم حسینــــــم

 

+ ساعت 23:59 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

بعـله دیگه فرزانـــ ه خانوم ..نامــزدینگــ فرزانـــ ه

اینقدر ننویس ننویس تا یادتــ بره چیا میخوای بنویسـی و بری سراغ دفتر خاطراتتــ ..

البتــه هیچی جـز خوبی های بی حّـد ِ حسینــمــ  ندارم بنویــسم

مثــ ِ همیشه صبـور و آرومـ و با وقــار و با محبتـــ smile emoticon kolobok

از نزدیکـ ترین خاطراتــ شروع کنـم که یکیش همین 8 اردیبهـشتــ تولد ِ بابای مهربونــم بود ، از صبحـش خونه بودم تا عصری بریـم واسه بابا کادو بگیـریم ، عصـری آقا مهندســم بایستی میرفتـ سر یه پروژه ، بهــم گفتــ گلـم برو ببین خودتـ میتونی چیزی بخری .. رفتــم بیرون
انگــار یه چیزی کم داشتــم ، پاهام به را رفتن نمیومـد .. بیخیال شدم و رفتـم شرکتـ .. تنهایی نشســتم تا عشقم ساعتــ 9 اومد ، از خونه هم همش زنگـ میزدن که بیایین شام ، آخرش عصبانی شدم گفتـم من نمیام .. آخه تا ما برسیم دیر میشد

خیلی ناراحتـ شدم که نتونستم واسه بابام ، توی این روز ِ تولدش کاری کنم .. معمولاً هر سال برنامه کوچیکی واسش داشتیم

تا اینکه عشقــم اومد نازم کـرد ، دلداریـم داد .. روسریمو سرم کــرد ، بوسـم کرد و گفتـ نگران هیچی نباش بسپار به من smile emoticon kolobok

ساعتــ 10:15 شبــ !!! ماشین رو روشن کرد و با سرعتــ رانندگی کرد ، یه آهنگـ باحالم با صدای بلند گذاشتـ واسم تا دیدم جلو یه فروشگاه لباس مردونه ترمز زد ، رفتیــم زودی واسه بابام یه شلوار خیلی خوشگل مردونه گرفتیم .. بعدش عشقــم همینطوری دور میزد از خیابونای مختلفــ نگو آقا اون وقتـ ِ شب دنبال ِ شیرینی فروشه .. اکثراً تعطیل بودن .. چون تبریز مغازه ها 10 به بعد تعطیل میکنن

تا اینکه رسیدیم یه جایی ، درش رو داشتن میبستن ، حسینــمــ  منو هم پیاده کرد رفتیم در رو باز کردن ، یه کیکــ ِ خوشگل گرفتیم با شمع

باورم نمیشــد ، اون وقت ِ شب با اون همه خستگی محال بود همه اونا برام ، میگفتم میریم خونه و یه تبریک ساده میگیـم ..

فداتــ شم حسینـــم .. مـَرد ِ مهربون ِ من که به خاطـر یه لحظه لبخنـد و شادی من همه غیر ممکن ها رو ممکـن میکنی ..خیلی بزرگوار و بی نظــیری نامــزدینگــ فرزانـــ ه

با همون صدای بلند آهنگــ داخل کوچه ما شدیم ، زنگ خونه رو زدیم و کیک رو از قوطیش در آوردیم .. از پله ها بالا رفتیم

مامان و بابا و داداشـم ، تنهایی نشسته بودن داشتن TV میدیدن .. ما رو دیدن با کیکـ خیلی خوشحال شدن ، با بابام روبوسی کردیم و تولدش رو تبریکـ گفتیم . کادوش رو دادیــم با کلی عکس و شمع فوتــ کردنsmile emoticon kolobok خوبــ هرکی تولدش بود باید یه بارم من شمع هاشو فوتــ کنم .. ..

همســر ِ من  تاج ِ سر من یه شبــ عالی واسمون ساختــ

سربلنــدم کردی مثــ ِ همیشه پیش ِ خونوادم

انشاالله خدا همیشه لباتــ رو خندون و دلتــ رو شاد و جیبتـ رو پر پول کنه همه هستی ِ من

 

+ ساعت 23:28 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

فــرزانــ ه is Here :دی

پنجشنبه 1390/02/01

 

 

سلام به همه دوستای خوبـم ..

از تکـ تکـ تون که به یادم بودین ممنونم و روی گلتون رو میبو سـم ..

این مدتـ که نبودم ، درگیر اسبابـ کشی بودیـم ( اینجا مثلاً آشپزخونه نیست و اسباب کشی هستش منم دارم دستور میدم )خدا رو شکـر تونستیـم ارتقای کاری داشته باشیـم و یه جای خیلی بزرگ تـر و بهتـر از جای قبلیمون واسه شرکت و کارمون اختصاص بدیـم ..

محل جدید شرکتـمون رو یه بار دیده بودیم که خیلی خوشمون اومده بود ، بعدش که رفتیم گفتـ با یکی دیگه معامله کرده ، یه خورده ناراحتـ شدیم ولی خوب گفتیم حتماً صلاح نبوده اونجا .. تا اینکه املاکی زنگید گفت یه جای دیگه هست یه کم کار داره ، بیایید اونجا رو هم ببینید ، من تو ماشین منتظر بودم که حسین اومد با روی خندون ، گفتـ بیا جای قبلی معامله اش بهم خورده همونجا قسمتمون شـد .. خــدا رو شکــر

اینجا راحتـ تریم و واقعاً کل وقتمون رو گرفت اسباب کشی و تعویض بعضی وسایلا و خرید یه سری وسایل دیگه واسه شرکتـ

از طرفـ ِ دیگه ADSL من ، اعتبارش تمومیـد و میخواستیـم واسه محل جدیدمون اشتراکـ بگیریـم که به خاطر خط تلفنش فعلاً دوباره مال ِ خودم رو تمدید کردم تا بتونـم بیام وبلاگـم

یه بار هم از کافی نتـ سر زدم و نظراتـ دوستای گلم رو تایید کردمـ

عکس هم بخوامـ بذارم وااااای زیاده ، کلی خرتـ و پرتـ خریدم

 حسیــنـم  هم ازم پرسیـد که برناممون چی خواهد بـود واسه تیر ماه ، که من خیلی خوشحال شدم به خاطر این سوالش یه مقدار هم در مورد رفتن سر خونه خودمون صحبتـ کردیم که تقریباً قطعی شده ، برا شما هم تعریف میکنم انشاالله

28 فروردیـــن ، نهمـین ماه ِ ازدواجمون بود  شبـش رفتیم رستوران ترکیـه ای ، یه دستمـال کاغذی خوشگل یادگاری نوشتـم و عشقـم ازم عکس گرفتـ و تو آسمون یه ستاره خیلی بزرگــ و پرنور دیدیــم .. انشـاالله ستاره بختـــ مون همیشه اونطوری پر نـور و زیبــا باشه

برای همـه آرزوی روزای شاد همراه سلامتی دارم ، آخه الان دارم 5 تا آمپول یه گرمی نوش ِ جان میکنم .. البته چیز خاصی نیست..

به همـتون سر میزنـم ، دلم واسه نوشته هاتون تنگـ شده ، ولی خوب همونطور که گفته بودم دیگه کمتر میتونم واسه وبلاگ نویسی وقتـ بذارم

ولی تا حدی که به کارهام و برنامه هام لطمعه نزنه سعی میکنم بیام و حداقل مطالب خوندنی بذارم.

 

اگــــر دوستـــ داشتن ِ تو
را فریاد بزنــــــم
تابـــ نمی آورد این کوه ِ بزرگـــ ِ شهـــرمـــان !

 

+ ساعت 10:49 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

 


(◕‿-) ادامــش اینجــاســ...
+ ساعت 10:34 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

37 مــاه گــذشتـــ

یکشنبه 1390/01/21

نتیجه این 37 ماه عاشقی ، میشه اینـکه از جلو گل فروشی رد شی .. برگردی بری توش

دلـتــ گل رز تکراری نمیخواد ..

3تا زنبق بنفش خوشگل با یه رز دو رنگــ خیلی ناز میشه و طرحش رو خودت تجسم میکنی و آقاهه عین همون رو براتـ میبنده

تو خیابون همه دارن به دسته گل ِ خوشگلت نیگا میکنن .. یه تاکسی دربستـ میگیری و میری سمت شرکـت

آسانسور خراب ِ

از پله ها میری پایین ..

همکار آقاییتـ رو میبینی که از راه میرسه و با تعجب به دسته گل خوشگلتـ نیگا میکنه ..

به حسین تبریکـ میگه به خاطر دسته گل.. مجرده ! حتماً فکر میکنه که زودی ازدواج کنه خانومش براش دسته گل ببره

حسیــنتـــــ هم خیلی خوشحال و ممنون میشه از دیدن ِ دسته گل

اینجوری چند نفر موجود ِ داخل شرکت معنی عشق رو می فهمـن

ته دلتــ خیلی شاد و خوشحالی ..

یه هدیه کوچیکـ شخصی دیگه هم داری ..

حسینتــ خیلی خوشحال تر میشه و میخنده

تو اینا رو کردی فقط واسه همین لبخند هاش

دیگه برات هیچـی مهم نیستــ ...

3سال و یکـ ماهگی عشقومون مبارکــ همسرمـــ

smile emoticon kolobok

 

+ ساعت 0:37 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی . . .
-اگر سفر نكنی،
-اگر كتابی نخوانی،
-اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
-اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی . . .
-زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
-وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی . . .
-اگر برده‏ی عادات خود شوی،
-اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
-اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
-اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
-يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی . . .

-اگر از شور و حرارت،
-از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی . . .
-اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
-اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
-اگر ورای روياها نروی،
-اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . .... .

امـــروز زندگـــی را آغـــاز كن!
امروز مخــاطـــره كن!

امروز كـــاری كن!
نگــذار كه به آرامـــی بميری!
شادی را فــرامــــــوش نكـــن

شب ها آمدند ، روزها سپری شدند و تو همان خوب دیروزی حسینـــــم

دوستتــــ دارمــ

 

+ ساعت 10:4 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн

خرگوش کوچولو

چهارشنبه 1390/01/17

دوستای خوبــم ایمیل رو به اونایی که خواسته بودن زدم .. میتونن چکـ کنن

دیروز بیرون بودیـم... آقاییـم برام یه تل ِ سر خرگوشی گرفتـ .. دو تا گوش ِ خوشگل ِ صورتی داره

تقریباً این شکلی ولی گوشاش یکمی گردی داره از این عکس خیلی خوشگل تره.. .. خیلی نازه ه ه ه ه ، یه عینکــ آفتابی هم گرفتــیم واسه من .. خلی بهـم میاد .. خرگوش ِ کوچولوتـــ خیلی دوستتــ داره

 

YOU ARE EVERYTHING TO ME

+ ساعت 10:38 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

سلامـ به همه دوستای گـلم..

از اینکه دیر اومـدم و دیر بهـتون سر زدم معذرتـ میخوام

از عشق ِ مهربونــم هم معذرتــ میخوام که نتونستــم وبلاگـم رو آپــ کنم و محبتـ های بی حدش رو ثبتــ کنـم

این مدتـ عید امیدوارم به همــه خوش گذشتـه باشه . به ما که اساسی خوش گذشتــ

روزای خیلی خوبـی کنار همدیگه داشتـیم ، دید و بازدید های عید عالی بود ، عید خوبیش به اینه که تازه عروس باشی ، دستـ تو دستـ ِ عشقتــ بری خونه فامیل های هر دو طرفــ .. اونا هم هی تعریفـ کنن !!

عیـد خوبیش اینه که عیدی بگـیری . . خوبیش اینه که با وجود ِ عشقــتــ در کنارتــ احساس ِ سربلندی کنی

خبرای جدید اگه بخـوام بگـم زیاده ! برنامه های خیلی خیلی زیادی ریزش کردم منظورم این بود که برنامه ریزی های زیادی انجام دادم ..

اول از جهیزیه که یه سری خریدم و خیلی هاش مونده ، ولی یه لیست ِ عالی پیدا کردم ، دوستانی که نامزد هستن اگه بخوان براشون ایمیل میزنم http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/checkemail.gif عشقــم با دستای مهربونش برام جمع بندیش کرده بود

دوم اینکه به احتمال زیاد اگه قسمتـمون شه ، انشاالله همون تیرماه میریــم خونه رویاهامون

سوم اینکه به لطفـ ِ خدا داریم محل کارمون رو گسترش میدیم تا هم نیروی بیشتری جذب کنیم و هم پیشرفتـ کنیم توی کار ، البته دستای مهربون ِ آقا مهندسـم رو میبوسـم که اینقدر با دقتــ و تلاش کارش رو در مدتــ ِ کمی به این مرحله رسوند smile emoticon kolobok این دقیقاً حسین آقا به هنگام برنامه نویسی :دی

چهرم اینکــه تصمیم های من برای سال ِ جدید دارن عملی میشن ، از جمله اینکه وقتــم رو صرف ِ وب گردی نکـنم و در حد سرگرمی روی وبلاگم وقتــ بذارم ، چون خاطراتـم رو توی سررسید خوشگلی که عشقم برام خریده بود ، ثبتــ میکنم

چهارم اینکه یه سفر کوچیکــ هم داشتیــم .. خیلی خوش گذشتـــ smile emoticon kolobok

اومدم به قول آذر سر تیتر خبرها رو بدم و برم و بهتـون هم سر بزنــم ، میام پیش ِ همتون

خیلی زود میامـ و آپـ میکنم

از این به بعد هم فقط به لینکام سر میزنم .. هرکی لینکم نیس ، مخصوصاً کاترین جون و مریم جون لطفاً آدرس وبلاگتون رو برام خصوصی بذارید

 

+ ساعت 17:5 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

آخرین روز ِ سال ِ 89

یکشنبه 1389/12/29

نــه زمستــانـی باش کـه بلـرزانـی و نه تابستــانی که بسوزانــی

بهــاری باش که برویــانــی ..

شروع بهـار ، از نظـر من یه تولـد ِ دوبارستـ .. موقع تحویل سال از تـه دلـم برای خوشبخـتی همه و خودمـون دعـا میکنـم . خدا رو شکـر میکنــم که یه بهـار دیگه بهـمون داد ..

سال ِ ۸۹ یکی از بهـترین سالای عمـرم بود . دهه ء ۸۰ تمــوم شد ، انشاالله سال ِ ۹۰ و شروع دهـه ء ۹۰

برای همه خوش یمن و برکتــ باشه ..

برای ِ عشقــمون هم آرزوی موفقیتــ و پیشرفتــ توی تمام ِ مراحل ِ زندگی در کنار ِ هم دارم و امیدوارم امسال هم بتونــم خوشبختــ و خوشحالش کنــم و بریــم زیر سقف ِ عاشقونه هــامون به امـید ِ خــدا  دوستتـــ دارمــ شیرینی ِ لحظه هــامـ

این عیـد ِ قشنگــ ، با این هوای قشنگــ ِ بهاری مبارکــ ِ همتون باشه ..

۵ روزی نیستـــم ، ولی اگه بتونــم شبا آنلاین میـشم ، آبجی های گـلم ، آی دی یاهوی ِ من همون ایمیلم هستـش .. خوشحال میشم اگه خواستید با هم صحبتـ کنیم ..

عیدی عشقـم رو هم جمعه بردیــم و یه روز ِ خیلی قشنگــ بود .. البته همش ناقابل بودن و لیاقتـ ِ عشقــم خیلی بالاتر از اون چیزا بود .. مفصل براتون تعریفـ میکنم..

دوستایی که امسال رو با غصه ها و شادی های من شریکـ بودن و باهام اومدن ، روی گُلتون رو میبوســم

مرسی از دلای پاکتون که واسه خوشبختی ما و همه دختر پسرا دعا میکنید ..

معذرتــ میخوام اگه تو پستـ ِ قبلی هم باعث شدم چشای مهربونتــون خیس شه

‌BYE BYE 89

 

+ ساعت 8:0 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн

زمستـون سال ِ 86 بــود ...

توی ِ یکی از همین سایتــ ها ، غرق بودمـ . حسین حوصله اش سر رفتــه بود

تصمـیم میگیــره بیاد نتــ !

افراد آنلاین رو یه نیگـا میندازه ، چشمـش می افته به عکس ِ من ! !

با خودش میگــه حتماً خودش نیستــ

بین شونصـد تا درخواست گفتگو ، دستــم میره رو درخواست حسین و قبول میکــنم . .

صحبتـ ِ معمولی و حال و احوال پرسی و از کجایی و چه کاره ایی ؟

ولی بین اینا حس میکنی طرز صبحتــ و شخصیتـ طرف مقابلتــ یه چیز دیگس

روزا میگـذره و شما بیشتر به هم صحبتی علاقمند میشید .. ازتــ شماره میخواد ولی طفره میری

ته دلتــ یه شیرینی هستــ نسبتــ بهش..

باهاش صحبتــ میکنی و آروم میشی ، از شنیدن حرفاش لذتــ میبری

( این وسط دوس داری مال ِ خودتــ باشه )

تا اینکه یه روز حسین میاد براتــ خبر سفرش رو بذاره ..! میبینه پروفایلتــ رو مسدود کردن !

تو میری میبینی پروفایلتــ مسدوده !

دنیا براتــ تلخ میشه .. نه شماره ای ازش داری ، نه آدرسی نه حتی آی دی یاهو

پشتــ میز میشینی .. دستاتو محکم فشار میدی و تصمیم میگیری آی دی که رو صفحه حسین دیدی به یاد بیاری ..

عدد ها و حروفش رو بارها توی ذهنت مرور میکنی تا اینکه یه چیزی درست میکنی و تصمیم میگیری به اون پیام بذاری

براش مینویسی که پروفایلت مسدوده و امیدواری این آی دی درست باشه و برا حسین باشه و بتونه بهتــ جواب بده

حسین مسافرته و خبری بهتــ نمیرسه .. پیش ِ خودت مطمئن میشی آی دی رو اشتباه زدی و ناراحت و دپرس میشی

روزا میگذره تا وقتی که از طرف اون آیدی بهت پیام میذارن و....

و میبینی خود ِ خودِ حسین هستــ ..

دوباره صحبت ها شروع میشه و درخواست دیدار...!

تو عاشق شدی ولی اون نمیدونه ، شروع میکنی به نوشتن وبلاگ

مهسا سر کلاس میگه خاک تو سرت با این عاشق شدنت .. نه دیدی نه میدونی کیه !

تو میگـی مهم نیـس .. حتی اگه جسمش هم ناقص باشه میخوامــش .. من اون دلی که تو سینش می تپه رو میخوامــ

قرار از طرف تو فیکس میشه برای دوشنــبه 20 اسفـند 86

روز قــرار احساساتــ رو نمیتونی کنترل کنی .. با خودتــ میگی خیلی بده یه پسر با شخصیت رو سر کار بذارمــ

تو که نمیتونـی با پسری سال ها روزاتـو بگذرونی ؛ این که از این پسرای خیابونی علافــ نیس ..

میخوای زنگــ بزنی و بگی نمیخوام نــیا !

ولی دلتـــ چی ؟ !

فلکه خـیام قرار داری باهاش .. ولی چون تصمیمتــ قطعی نیس تا نمایشگاه بین الملی لفتـش میدی

آخرش بهش میگی بیا اونجا

اونجا با ماشین دوستتــ پارک میکنی و پیاده میشی.. باد میزنه به صورتتـــ و موهاتو قاطی میکنه

دوستتــ بهت میگه حداقل به خودت میرسیدی.. میگی میخوام منو اینجوری اگه میخواد قبول کنه !

ته دلتــ با خدا حرف میزنی.. صحبتــ از یه عـهده !

عهـد میبندی یا نمیرم پیشش یا اگه اومد و رفتــم تا تهش میونم و تا عمــر دارمـ وفادارش میمونـــم

قول میدی به خدا ..خطا نکـنی و صادقانه دوستش داشتــه باشی

میرســه ..

کیف و کاپشنتــ رو تو ماشین جا میذاری و میری سمتــ ِ ماشین اون

میگه فکــر نمیکردم صاحب عکس خودتون باشین .. ولی انگار خیلی خوش شانســم

خوشحال میشی و باهاش صحبت میکنی

میرید کافی شاپــ وحید و یه میز دو نفــره .. روبروی هم میشینــید

تو چشاتــ نگا میکنه و حرف میزنید .. تاکید میکــنه که چشای خیلی خوشگلی داری

میخندی و سرتو میندازی پاییــن.. تو دلتــ آشوبه

احساس میکنی روحتــ داره کامل میشه ..

تو رو میرسونه دانشگاه و میــره ..

اینجوری یه عاشقانه شروع میشه ..!

دوستاتـــ دارن حسودی میکنن.. دانشگاه همه چشمش به تو هستش وقتی حسین از ماشین پیادتــ میکنه

نهار رو باید مهمونش باشی .. عصرا میرسونتتـــ خونه ..

هرچی بخوای براتــ آماده میکنه .. براتــ کادوهای ریز و درشتــ میخره .. نمیذاره خـم به ابروتــ بیاد

تو این وسطـ عاشق ِ اینا نیستی ..

عاشق ِ اون پاکی ِ وجودشی که با هزار شرم و حیا با اجازه فقط دستتــ رو میگیره و می بوسه ..!

بغلتــ نمیکنه ، نمیبوسه .. لبخنـد ِ دلنشینی میزنه وقتی میبینه تو رو ..

ایمان پیدا میکنی که واسه هوس نمیخوادتـــ

عهدتــ رو محکم تر از قبل میکنی ..

پستی و بلندی ها میگذره .. تلخی و شیرینی های دوستی میگذره

ولی هیچ کدوم رو دوست داشتنتــ تاثیر نداره

20 ماه میگذره .. 20 ماه صحبتــ از ازدواج تبدیل میشه به شجاعتــ حسین و رفتن صحبتــ کردن با بابام

مخالفتــ های خونواده ها .. هیچ کس نمیدونه ما عاشقیــم

بهشون هیچی نمیگیــم و میسپاریــم دستـ ِ خدا ..

8 مــاه مخالفتـــ

. . .
تیرماه 89 میرســه ..

8 تیر 89 هستش . خونتون میز و صندلی چیدن .. صدای آهنگـ ِ شاد پخشه

یکی دوربین به دستـ داره لحظه های شیرین رو ثبتــ میکنه

یکی داره میوه ها رو میچینه .. همه با یه لبخند شیرین بهتــ نیگا میکنن

تو انگار خوابی

28 ماه داره جلو چشات پخش میشه.. بادی که اون روز اول خورده رو صورتتــ رو یادتــ میاد

عهدی که با خدا بستی..

باورتــ نمیشه ..! به عهـدتــ با خدا عمل کردی

خدا خواستـــ

همه مهمونا میرسن .. کنار حسین میشینی .. دستــ میزنن و حسین نگاتــ میکنه

این نگاه کپی همون نگــاهِ 20 اسفنـده

میگه به زندگیــم خوش اومدی ..

بغض میکنی .. بغض خوشحالی !

قرار عقد میذارن واسه 20 روز بعدش ..! 20 براتـــ میشه یه عدد مقــدس

28 تیــر ماه ، تو آرایشگاهی

تو آینه یه عروس میبنی .. خوشحالی که این عروس تویی.. خوشحال تر که دامادتـــ..!

نمیدونین چه حسیه که بدونی دامادتـــ ِ مرد آرزوهاتـــ ِ

توی تالار کنار هم میشینین .. همه اومدن

حتی دوستایی که میگفتن : خاکـ تو سرت با این عاشقیتــ !!

دارن با حسرتــ نگا میکنن .. ته دلتــ واسه خوشبختی اونا هم دعا میکنی

قرآن رو دوتایی باز میکنن .. لبخندتون از صورتتون محو نمیشه

خطبه عقد میخونه ..

با خودتــ زمزمه میکنی : حالا دیگر عطر تنتــ بر من حلال استــ..

دعاهای شیرینی میکنی .. وقتشه بله بگی !

تو چشای باباتــ نگا میکنی .. سربلندی

برمیگردی به چشای حسینتـــ نگا میکنی .. مشتاقانه منتظرته

و بلـــه میگی ..

بعضیا دارن از خوشحالی گریه میکنن ..

خودتو به زور نگه داشتی

عهدتــ تکمیل میشه !

و عهد تازه ای میبندی

عهد میکنی که خوشبختـ ترین مرد ِ روی زمینش کنی چون لایقشه ..

چون باهاتــ اومده ..

چون خدا براتــ فرستاده ..

و اینجوری برای اَبد اسم ِ قشنگش توی شناسنامـم حکــ میشه ..!


شهزاده قصه هـــامـ ..

دوستتــ دارم به تر و تازگی روز ِ نخستـــ

 

من متولد ۰۶/۱۲/۱۳۶۷                                      حسینمـ متولد  ۰۱/۰۷/۱۳۵۶

من دانشجوی کارشناسی مهندسی ICT           حسینمـ مهندس الکترونیکــ

+ ببخشید اگه طولانی شد ..
+با نوشتن و مرور خاطراتمون دوباره اشک خوشحالی میریختم موقع نوشتن این متن ..
+برای خوشبختی و وصال ِ همه دوستای عاشقــم از ته دلــم دعا میکنم .

 

+ ساعت 11:51 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

چهـار شنبــه سوری

چهارشنبه 1389/12/25

با سلام و تبریک چهارشنبه سوری به همه دوستای گلم

ببخشید دیر اومدم ، یه عالمه کار داشتم . قول داده بودم از آشناییمون بنویسم ولی خب اول پست چهارشنبه وسری رو میزنم و بعدش آشناییمون

دیروز ( سه شنبه ) صبحی بیدار شدم و خیلی خوشحال بودم که یه روز خوب در انتظارمه وقت آرایشگاه داشتم واسه 10:30 که یه ساعتــ تاخیر داشت ، سرشون خیلی شلوغ بود . منم ریلکس نشسته بودم زیر لبم آهنگ زمزمه میکردم

شکلکــ فرزانـــه http://FarFar-away.Blogfa.comبعدش بدو اومدم خونه و وسایل پذیرایی آماده کردم ، خیلی ذوق و شوق داشتم

کت و دامن اسپورت پوشیدم و آماده شدم مامان بزرگ و خاله بزرگم هم اومدن ، مامان ِ بابام و عمه ام هم نتونستن بیان

منتظر آقاییـم شدیم که اومدن ، حسینــمـــ بود و خواهرش و مادرش 

وسایلارو آوردن و روبوسی کردیم و خیلی اون لحظه نیاز به یه خواهر رو حس کردم ، چون همه نشسته بودن و منم تنهایی وسایلا رو باز کردم ..

بعدشم که صحبت های معمولی و عید و این حرفا ، ما هم مشغول عکس گرفتن شدیم و خوردن میوه و شیرینی

یـه دسته گل ِ زیبا ، یه جعبه شیریـنی ، یه سبـزه خوشگل ، یه تنگــ ماهی با دوتا ماهی قرمز ِ ناز ،

یه بستـه آجیل قلبی شکل ، یه هفتـ سین ِ خیلی خیلی باحال و خوشگل ، مانتو ، روسری ،

یه تی شرت و یه بلوز ، یه شلوار ،یه جفتـ کفش ، یه عروسک ِ حاجی فیروز ، یه سالنامه سال جدید

وجه نقد از طرف خواهر وسطی عشقـم ، و یه مدال آویز گردنی طلای ست ِ با دستنبدم

مثــ ِ همیشه سربلنــدم کردی پیش خونوادم عشقــــ ِ مهربونــــمــ

تا عصر که مادرحسین و خواهرش گفتن بریم دیگه ، حسین اونا رو تا یه مسیری برد ، منم دوباره وسایلامو نگا کردم و مامان بزرگ اینا کلی تعریف کردن

حسینــمـــ که برگشت دوتایی رفتیم بیرون .. چی میدیدیم ؟!؟؟!؟!؟ خیابونای خلوت که جلوی بعضی خونه ها فقط فشفشه روشن کرده بودن

رشدیه رو کلاً تعطیل کرده بودن و پر از پلی*س بود  .. هوا هم سوز سردی داشت ، نتونستیم بریم پایین و بگردیـم .. حتی نمیذاشتن ماشین رو پارک کنیم

فقط رفتیم یه مرکز خرید و واسه خونه خودمون ظرف پلاستیکی فریز خریدیم و برگشتیم خونه ..

یه جوری بود بیرون ، مث هر سال هیچ کس ذوق و شوق عید نداشت با دیدن بیرون دلم گرفت

اومدیم و دایی ام عیدی مامانم رو آورد ، شام هم ماهی سرخ کردن که یه بوی گندی را انداخت و حالم خراب شد ...

خیلی سعی میکنم همیشه کوتاه بنویسـم ، نمی شـد اینبار انگار تونستــم

دستای مهربون ِ عشقـــم رو میبوسم که مث ِ همیشه برام سنگ تموم گذاشتـــ

با وقت ِ کم و شلوغی و ترافیکـ خیابونا .. مرسی ِ نفســـــم . . واژه کم میارم از این همه مهربونیتـ

برای سال ِ 90 کلی برنـامه دارم ، انشاالله بتونــم همش رو با برنامه ریزی به انجام برسونــم

من امسال تیپ ِ نیمه فانتزی دخترونه انتخاب کردم برای عید .. میخواستم اسپورتــ باشه ولی منصرف شدم چون حسینـــم تیپ ِ اسپورت میزنه ، منم این تیپ رو ترجیح دادم تا تناسب ایجاد کنم

مبارکمون باشه و دستای گل ِ عشقـــم درد نکنه

+ ساعت 14:14 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

 

سلامـ عشق ِ مهربونــم و سلام دوستـای خوبــم

As U Know... بیستــ ِ اسفنـد مهـم ترین روز توی تقویــم ِ ما هستش ..

روزی که عاشق شدیم و خدا ما رو با هم آشنا کــرد .. راستش رو بخوایین اصلاً باورم نمیشــه بعد از سه سال با عشقی خالص تر و دلی صاف تر این روز رو به عشقــم که حالا شده " همـــسرم " تبریکـ بگـم

رسیدن به خواسته ها همیشه خوبه ولی طوریه که همیشه یه چیز فراتر می خوای .. اگه دلت یه ماشین میخواد با خریدنش دلت یه ماشین بهتر میخواد ..

ولی رسیدن به عشقت این نیست.. همین که رسیدی راضـی میشی .. دوس داری همونجا خواسته هات تموم شه .. هرچی فکر میکنی میبینی هیچی بالاتر از اون ، بهتـر از اون ... نمیخوای ..

فکر میکنی میبینی اصلاً برات چیزی با ارزش تر از اون وجود نداره .. تنها میمونه اینکه بخوای همیشه باهاش خوشبخت شی و دعا کنی همه عاشقای دنیا به معشوقشون برسن

حسینـــم ؛ از اینکه بهتـ رسیدم ، از اینکه بزرگترین خواسته زندگی ام عملی شد و برای همیشه صاحب ِ همدیگه شدیم خوشحالم .. راضی ام از زندگیم و هیچ چیز رو بالاتـر از این نمیبینــم

همونطور که باهام اومدی ، تحمل کردی ، گذشت کردی و بزرگواری .. باهام پیش بیا ..

عاشق ِ وجــــودتـــــــم حسینـــــم

جمعه با یه حس شیرینی از خواب بیدارشدم ،خواب خیلی خوبی داشتـم . زودی یه آپ ِ کوچولو کردم و حاضر شدم
عشقــم صبح ِ زودی بیدار شده بود ، sms هام ارسال نمیشد ، زنگیدم و صبح بخیر و تبریک 3 سالگی عشقمــون

حاضر شدم و عشقــم  رسید دم ِ در خونمون ، دستامو گرفت.. تو ماشین و پر از حس افتخار و سربلندی شدم که عشقی که ورزیدم بی هدف نشد

حسینـــم دوتا برنامه پیشنهاد داد ، که من دومی رو تصویب کردم و رفتیم به سمت ِ کندوان

توی جاده خیلی حرفای شیرینی باهام زد و منم همش ته دلم خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم

وااااااای رسیدیم چه برف و سرمایی بود ، یکم قدم زدیـم و خونه های عجیب غریبش رو دیدیـم و رفتیم سفرخونه سنتی صبحانه بخوریم که کلی هم خندیدیم و خوش گذروندیــم ..صبحونه هم هیچی نداشتن جز نیمرو و پنیر

بعدشـم یکم بازارچه رو گشتیم و خرید های یادگاری کردیم و برگشتیم ..

رفتیم کجااااااا ؟!! جایی که سه سال پیش همون موقع اونجا بودیم .. کافی شاپ وحید

میز شماره 20 نشستیم و یه چلو کباب خوشمزه سفارش دادیـم و همش یاد ِ اون روزا که چه با خجالت کشیدن نشسته بودیم و صحبت میکردیم و از امروزمون خبر نداشتیم

بعد نهار هم رفتیم نمایشگاه بین المللی ، همونجا که نگاهمون تو نگاه هم افتاد

نمایشگاه بهاره هم دایر بود که یه دور زدیم ، ناجور شلوغ بود زدیم بیرون .. پاساژ منظریه هم رفتیم و یه کارت خیلی قشنگـ گرفتیم یادگاری سومین سالگردِ عاشقی مون

البته طی همه این ساعتها همش خنده و محبت و عشق بود و دلم میخواست هر ثانیه به ثانیه اش ثبت بشه .. دستای مهربونِ همسرم رو میبوسم که همچین روز ِ قشنگی برام ساخت

بعدش رفتیم ولیعصـر و یه دوری زدیم و برا عشقــم  دنبال لباس بودیم که پیدا نکردیم ، بعد رفتیم رشدیه و یه پیرهن خیلی خوشگل که خیلی هم به آقاییم میاد خریدیم .

من یه انگشتر ESPRIT برا نفسیم پسندیده بودم ، رفتیم گفت دو ساعت پیش فروختــم و این چیزا همیشه تکه و جفتش نبود ای جانم .. عشقــم ناراحت شد

برگشتیم دوباره ولیعصر ، " مورلاتو " رو زیر رو کردیم و هرچی انشگتر مردونه داشت نیگا کردیم ، خییییییر آقا مهندسمون خیلی مشکل پسنده ه ه ه ه

البته طرحی که من پسند کرده بودم رو ندیده بود ولی اصرار داشت اونو پیدا کنیم ، منم یهو گفتم بریم " داماس " اونجا شاید باشه

هووووووراااااا اونم گفت دارم ، خولاصه آقاییــــم دید و خیلی خوشش اومد و سریع خریدیمش ، خیلی به دستش میاد

مبارکتــ باشه خوشتیپ ِ خودم

در مورد خریدای عید هم تموم شدیم و همه چی خریدیــم و حسیـــنـــمـ  در مود خریدای من اصرار داشت بهترین هاشو بخرم
حالا هرکی خواست بدونه چی خریدم و از کجا و چه مارکی بهش میگم
فقط مونده ماهی و سبزه که عشقــم و خونواده گلش ، سه شنبه میان و واسم عیدی میارن

بهترین سالگــرد عشقمون رو داشتـــم و امیدوارم بهترین ها رو هم با همدیگه تجربه کنیم نفس ِ فرزانـــه

+ عشقــم آپ کرده http://farfar-close.blogfa.com/ قربون ِ دستاش

+ ساعت 1:5 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |


(◕‿-) ادامــش اینجــاســ...
+ ساعت 9:18 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

 

 میدونین امـروز چه روزیه ؟!
سه سال پیش این روزا من همش تو افکارم غرق بودم همش دلشـوره داشتم 

این روزا تازه با حسینــم آشنا شده بودم ، با خودم درگیر بودم که من یا باهاش جلو نمیرم ، یا برم تا تهش هستـم

تـــــــــــــــــا اینکه تصمیم گرفتم براش بنویسـم ، بدونه اینکه خبر داشته باشه و یه روزی بهشون نشون بدم و ببینه چقدر دوستش دارم

همیشه دوران دوستی مون میگفت تو چرا به من نمیگی دوستت دارم؟ تو چرا دوستم نداری

منم چیزی نمیگفتم و فقط مینوشتم

16 اسفند سال 86 من اولین پست وبلاگیم رو زدم تولدت مبارک وبلاگم که هیچ وقت کم نیاوردی و ادامه دادی ... کلیکـ

حسینـــــمـ ؛ مهـــربونــــم اگه نبودی نه وبلاگی ایجاد می شــد و نه نوشته هایی که از ته دلــم بیرون میومدن smile emoticon kolobok

اینروزا داشتی تاریخ اولین دیدارمون رو تعیین میکردی و من بی صبرانه منتظر بودم تا برای همیشه عاشقتـــ بشم smile emoticon kolobok

دوستتــــ دارمــ اولیــــن و آخــــرینــــم

این شعر زیبا رو بهتــ تقدیم میکنم از شاعر مورد علاقه ات

به تــــو می انديشم
ای سراپا همه خوبـــی
تک و تنهـــا به تو می انديشم
همـه وقت
همـه جا
من به هر حال که باشم به تـــو می انديشم
تـــو بدان اين را تنها تـــو بدان!
تـــو بيا
تـــو بمان با من . تنها تـــو بمان
جای مهتـــاب به تاريکی شبها تـــو بتاب
من فدای تــــو... به جای همه گلها تـــو بخند
اينک اين من که به پای تـــو درافتادم باز
ريسمانی کن از اين موی بلند
تـــو بگير
تـــو ببند
تـــو بخواه
پاسخ چلچله ها را تـــو بگو
قصه ابر هوا را تـــو بخوان
تو بمان با من تنهــــا تو بمان
در دل ساغر هستی تــــو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
اخرين جرعه اين جام تهـــی را تـــو بنوش 
فریدون مشیری



+ ساعت 12:2 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

iYi ki Varsin

پنجشنبه 1389/12/12

اومــدم همینجوری بگــم دوستتـــ دارم

بدون داشتن ِ یه موضوع واســه آپــ کردن ..

مرسی بالشت خودتـ رو بدون ِ اینکه من بفهمــم گذاشتی زیر سرم تا من سرم راحت باشه و اذیت نشـم .. مرســی که همیشه برامـ وقت داری .. مرسی که شادی من براتـ مهم تره .. مرسی که هستی

خوابتــ شیرین و آرومــ مهربونـــــم

+ ساعت 23:55 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн

بهــار بازم بیــــا

چهارشنبه 1389/12/11

سلام به همـه دوست جونیا

حال و هوای عید اومـده ، یکی یکی دارن ناپدید میشن بـچـه ها

خوبم منم عنوز خرید عید هیچی نداشتـم ، از مانتو خوشتـم اومده بود رفتیم دیدیـم فروخته

حالا منتظرم تا آخر هفته ، بعدش میرم خرید .. کلی هم خرید داریـــم وااااااااااایمانتو و روسری و شلوار و کیف و کفش و پیرهن و لوازم آرایشی و .... برا حسینـــم هم کت تکی و شلوار و کفش و پیرهن و ...

ای کاش عید سالی دوبار میشد ملتـ یکم به خودشون و خونه هاشون و شهرشون میرسیدن

چون فقط دم ِ عیده که خونه تکونی میکنن ، جدول های خیابونا رو رنگ میکنن .. روز اول چه باحال میشه ، همه لباس نو ، انگار همه رو از تو قوطی در آوردن

البته با این سرمای هوا فکر کنم عید رو باید پالتو و بوت بپوشیــم ، شال و کلاه داشته باشیم

حسینـــــمــ هم همش منو خرگوش کوچولوم صدامـ میکنه

از آتلیه زنگیده بودن که عکسای اسپورتت خیلی عالی شده ، ترکیب لباساتون ، نحوه پوشیدنشون و اینا

آخرشم گفت اجازه میدی نشون بدم به عروس ها ..

منم گفتـم نخیـرم حق نداری ، برو دوتا مدل بیار ازشون عکس بگیر دیگه چون فامیل هستیم آخرشم به خندیدن و تعریف از آلبوم و عکسا و ژست های خوب من شدsmile emoticon kolobok

قسمت مهم ماجرا :

لباسشویی ، یخچال فریزر ، اجاق گاز ، جارو برقی ، سرخ کن پورسلین هامو خریده بودم

پلوپز(KENWOOD) ، بخارپز(KENWOOD)،آرام پز(KENWOOD) ، چای ساز(فـلر ) ، اطو (تفال )، سرویس قلبلمه تفلون ، استیل ، لعابی و پیرکس هم خریدم

غذاساز و آبمیوه گیر ( 36 کـاره ) KENWOOD هم تا هفته میرسه دستــم

قبل عید میرم یه زودپز بگیرم و برم سراغ خرید های عیدم .. دیگه فعلاً هیچی نخرم تا بعد عید با فکر راحت بخرم

چقدر فعل خرید صرف شد بالا یه جارو دستی کفشدوزکـ هم خریدم اینقده ناز و خوشگله ..

همشون مبارکـ ِ خونه من و عشقـــم باشه

آهان سرویس رو تختی دوتا پتو اسپانیایی از این برجسته ها ، یه روتختی ساتن نسبتاً نباتی رنگ ملایم که انگار علوووسه ، سرویس کامل جهیزیه لحاف که سفارش دادیم بدوزن ولی هنوز انتخاب پارچه رویی رو بعد عید میریمـsmile emoticon kolobok

بهــــار بــازم بیــا عشقـــو بیارش smile emoticon kolobokبده هر یـــــاری رو دستــ ِ نگـــار ش

 

+ ساعت 11:13 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

خدا را سپاس ...

یکشنبه 1389/12/08

 

خدا را سپاس...

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم

کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست

خدا را سپاس...

من میتونم راه برم

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند حتی یک قدم بردارند


خدا را سپاس...

که دل رئوف و شکننده ای دارم

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمیکنند

خدا را سپاس...

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده ای بی بهره اند

خدا را سپاس...

من میتونم کار کنم

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند


خدا را سپاس...

که کسی هست که منو دوست داره

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست

با تمام ِ وجودم دوستت دارم حسینـــم

+ ساعت 0:25 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

از همـه دوستــام که به یـادم بودنـ و تولـدم رو تبریکـ گفتن ممنونــم و تشکر میکنم و خوشحالم که دوستای خوبی دارم

آبجی فاطیما دستای گلتــ درد نکنه از فلشی که برام درست کردی و خوشحالـم کردی

از همه دوستانی که برام کارتـ تبریک فرستاده بودن هم تشکــر میکنم ..

 

ما امسال تولد ِ بزرگی نگرفتیم به خاطر فوتـ ِ خاله ، و عزادار بودن ِ مامان و خونوادش ، البتـه من میتونستم بگیرم ولی این همه سال گرفتم ، اگه خدا قسمت کنه یه عالمه تولد هم میگیرم ، پس به جا اوردن ِ احترام به نظرم بهترین کار بود

تا ظهری خونه بودم و عشقـم یه جایی بود که رسید تبریز و بهش گفتــم نهار حاضره بیاد .. مثـ ِ همیشه سنگ ِ تموم گذاشته بود

یه کیکـ خوشگل توی دستـش ، یه دسته گل ِ خوشگل با یه کیفـ دستی ِکادویی بزرگــ ، روی کیکــ هم نوشته بود " همســر عزیزم ، تولدتــ مبارکــ "


خیلی خوشحال شدم زودی دسته گل رو گذاشتم توی گلدون ، کیکـ رو گذاشتم یخچال و نهار رو خوردیــم

بعدش نوبتــ باز کردن ِ کادوهام بود ، یه ستـ ِ آرایش مو 10 کـاره ، یه مجسمــه پرنسس ِ اسفنـد ، یه کارتــ تبریکـ تولد خوشگل ، و یه کارت کوچیک دیگه که توش وجه نقـد بود با عروسکـ خرگوش پسـر .. همون مدلی که من دخترش رو برا عشقـم گرفته بودم

نمیتونستم پیش مامان اینـا بگیرم بوسش کنم و تشکر کنـم ، دستــای مهربونتــ رو می بوســم

حسینــمــ با این همه لطف و محبتتـــ

من انتظار کادو نداشتــم اصلاً ، همون کیکــ ِ خوشگل کافی بود برای شادیمـون

عصـری رفتیم یه دور زدیــم و یه تقویــم برا من گرفتیــم ، برگشتنی هم مخلفاتــ گرفتیم و بعد از شام رفتیــم خونه مامان بزرگـم ( مامان ِ بابام )

کیک رو هم بردیــم ، کنار هم شمع ها رو فوتـ کردم و موقع فوت کردن ِ شمع ها تنها آرزوم سلامتـی همه و خوشبختیمون بود ..smile emoticon kolobok

خدا جونـــم ؛ آرزو میکنم همـه دل ها رو بزرگـ و مهربون ، همه چشم ها پاکـ و نجیب و همه اعتقاد ها به سمت ِ خودت باشه که تو بزرگ و بخشنده ای smile emoticon kolobok

حسین ِ مهربونـــــم... جاودانگیِ من ؛ یکــ دنیا ممنون که کنارم بودی .. که اومدی و به من رسیدی .. که فرزانـــ ه واسه تو فرستاده شد و تو با جون و دلتــ پذیرفتیش smile emoticon kolobok کادوهات فوق العاده بودن نفس ِ فرزانـــه

دوستتـــ دارمـ بی نظیـر ترین مرد ِ رویــ زمیـــن

 

+ ساعت 16:18 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

روزتـــ مبارکـــ آقا مهــندســــمـ


به بودن ِ کنارت افتخار میکنـم و برات همیشه موفقیت و سربلندی و پیشرفت رو آروز دارم

برای تو بن بستی وجود نداره ، چون یا راهی پیدا میکنی یا راهی میسازی ..

و این یکی از بهترین خلصت های وجوده مهربونتـــــه

بی نظیـــری و از خدا میخوامـ لیاقتــ با تو بودن رو همیشـه حفظ کنــم

فــردا تولـدمه .. الانــم دارم میرم آرایشگـاه که بـریم اتلیه عکس اسپورتامون رو بگیره .. شونصـد سری لباس برداشتــم

 

رفتیم آتلیه و خیلی عالی بود ، میگفت هرلباس بوده توی مغازه ها آوردی اینجا ، اینقده لباس عوض کردیم که خسته شد گفت بسه دیگه تموم شد هرچی دیوونه بازی داشتیم در اوردیم جلو دوربین مرسی حسینـــمــ که اومـدی و وقتــ گذاشتی برای عکسامون و عکسامو خوشگل تر کردی

میســی میسـی از تبریکــ هاتون  مرسی از همه اونایی که به یادمـ بودن

فدای دستای مهربونتـــ عشقــم http://farfar-close.blogfa.com/

تولــــدمـــ مبارکـــــ


 

+ ساعت 13:37 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

بعد از نوشتن ِ پستـ ِ قبلی بابامـ زنگید و گفتـ بیا بریم دنبال وسایلایی که میخواستی

من میخوامـ وسایل برقی رو KENWOOD بردارمـ ، بارون ریز و قشنگی هــم میبارید

اون چیزایی که میخواستـم رو سفارش زدیـم و پیگیری کردیـم و قسمتـ شد بریـم سرویس پورسِــلین هامو برداریــم

مامانم همـراهمون بـود و خوش سلیقگی اونـم باعثـ شد یه انتخـاب خیلی خوبـ داشته باشیم و 108 پارچـه اش رو خریدیـم

عصـری عشقــــمــ اومــد دنبالـــم  با دوتا گـل ِ خوشگل و خوشبـو * کلیکــ*که عطرش دیوونـــم میکنه

رفتـیم تو هوای نم و بارونـی قدم زدیـم ، ائل گلی هم رفتیـم من هوس ِ آلو ترش کرده بـودم

بعـدش هم هوس ِ پیتــزا کردم و رفتـیم جای ِ همیشگی نوش ِ جون کردیــم

دعا کنید سری وسایل KENWOOD رو پیـدا کنـم

بعدا ً نوشتـــ :

دوستای گلـم ، من یخچال و اجاق و لباسشویی و ... این چیزا رو DAEWOO گرفتــم

منظورم از محصولاتــ KENWOOD مث ِ آرام پز ، پلوپز ، بخار پز ، چرخ گوشت ، غذاساز و این چیزاست

دستـم بازه واسه خرید هر مارکی ، فقطـ اینا خیلی خوشگل و تعریفشون رو زیاد شنیدم و رنگشون استیل ستـ هستش ، باز هر مارکی که فکر میکنید خوبه برای لوازم برقـی بهـم بگیدممنون میشم راهنماییــم کنید

 

+ ساعت 21:36 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн

روزای بارونــی

دوشنبه 1389/12/02

 سلامـ سلامــ

خوبین و خوشین دوستای گلم ...

داشتـم کامنتـ های پست های قدیمی رو میخوندم ، یاد ِ دوستایـی که رفتن ودیگه ننوشتـن بخیر

مرسـی از همـتون به خاطـر تبریک هاتون میلاد حضرتـ محمد رو هم به همـتون تبریکـ میگم و روزشادی رو واستون آرزو می کنــم

تبریــز 2 روزه یه بارون ِ خیلــی خیلی زیبا داره میاد

دیروز عصـری رفتیم با عشقــم کلی قدم زدیم و هوای تازه رو مهمون ریه هــــامون کــردیم smile emoticon kolobok

عشقـم هم میگفت برا تولدتـ هرچی لازم داری بگو براتـ بگیرم ، منـم گفتم این همه کادو گرفتی من هیچی نمیخوام فعلاً

( دقتـ کنید فعلاً smile emoticon kolobok .. ...)

یکم خرید کردیـم و برگشتیم خونـه ، از اسکار هم اسنکــ خوشمزه گرفتیم که اسنک هاش تکه واقعاً

در مورد کتابچه عشق بگـم براتون که یه کار کاملاً سلیقه ای هستش .. همه جوره میشه درستش کرد با کمترین هزینه یا بیشترین هزینـــه  !!!!!!

توش از اینکه چرا دوستش داری smile emoticon kolobok حرفای دلت .. البته واقعاً حرفای خودت ها .. نه کپی متن های عاشقانه تو اینترنت smile emoticon kolobok با خودکار های رنگی و برچسب های مرتبط با حرفت

حسینـــمــ که خیلی خوشش اومده و میگفتـ ارزش این کارت برام میلیونها ارزش داره

خیلی هم هزینه کمی مصرف کرده بودما ؛ ولی نفســـمــ خیلی خوشش اومده .. البته من در طی یکساعتـ درستش کرده بودمــ

در مورد نحوه آشنایی ما که سمی ارکیده عزیــزم پرسیده بود هم 20 اسفند قصه آشناییمون رو یه بار دیگه مینویسـم

و در مورد اینکه چند تا از دوستان خصوصی و غیر خصوصی پرسیدن که شما دوتا چرا اینجوری با هم خوبـ هستین و این حرفا ، باید بگم که اولاً لطف خدا هستش که بدی های شیطانی رو ازمون دور میکنه و ما همیشه دعا میکنیم و میگیم لعنت بر شیطان ..

و خدا هم همیشـه فرشته های مهربونی هاش رو برامون میفرسته

دوم اینکه همه چی متقابل هستـ ، یه بار به حسینـــمــ گفتم بعضی ها میگن قدر ِ آقات رو بدون و چرا همسرت اینقدر دوستت داره

گفت خب بهشون بگـو فرزانــــ ه در مقابل چه طوریه که من اینهمه دوستش دارم و همسـر ِ یه مرد و کاراش دلیل ِ محکمی هست واسه محبت smile emoticon kolobok

و اینـم بگیم عاشقی به پول و کادو ... به حرفا و شعر گفتنا نیس

عشق توی ِ عمل خودش رو نشــون میده smile emoticon kolobok <<<<این شکلک دقیقاً مال ِ لحظه ای که حسین از در خونه ما وارد میشه

فــــاش ميگويمــــ و از گفتـــــ ه خـــود دلشــــادمــ

بنـــده عشقــمــ و از هـــر دو جهــــان آزادمــــ

 

+ ساعت 11:12 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

الانــ که دارمـ این پستــ رو مینویســم با آهنگــ ِ جدید منصـور هم دارمـ قـر ِ آذری میدم ..

صبح ِ دوشنـبه بیدار شـدم SMS عشقولی و صبح بخیر رو زدیــم .. اون دو نقطه دی پستـ پاییـنی هم جریانـش این بود که میخواستـم نفسم رو سوپرایـرز کنـم دیــگــه ..

عشقـم رفته بود سر یه یه پروژه ، همین که گفتـ ماشین رو تو پارکینگ شرکت گذاشتم ذوقیـدم .. نمیخواستم بفرستم شرکت ؛ چون تولدش فرستاده بودم تکراری می شد ..

کادوهاشـم چند روز قبلـش گرفته بودم از گالری تندیس ولیعصـر ، تزئینشون هم کردم و یه کتابچـه عشق براش درست کردم با کلی جینگولی و این چیزا

عشقم SMS زد : In hamsare gole ma,naz banuye khodam,eshge hamishegiam,elaheye nazam.. shahzadeye royaham..davatam ro gabul mikonan nahar ro knare ham bashim

فداش شـم منم جواب دادام چه افتخاری بهتــر از این .. زودی حاضر شدم و یه آژانـس گرفتــم و خدا خدا میکردم که عشقم تا من برسم نره سراغ ماشین ..

خودم هم که کلید های ماشینمون رو دارم ..رسیدم پارکینگ در جلو رو باز کردم و کتاب و کارت تبریکـ و کادوها رو گذاشتم و در رو قفل کردم و خیلی ریلکس رفتم داخل.. یعنی من اصلاً از هیچی خبر ندارم

البته به خاطر اینکه چون ما هر سال کادو میگرفتیم تصمیم داشتیم دوتایی یه چیزی بگیریم که چقدر هم بهش عمل کردیم .. در واقع همون تابلوی " الله " رو مبنای کادو ولنتاینمون قرار داده بودیم که دیگه کادو نخریم

تو شرکت هم دنبال یه بهونه بودم عشقـم رو بفرستم سمت ماشین .. گفتم عزیزم لطف میکنی بری پسته ها رو بیاری بخوریم .

عشقـم هم یکی از کارمنداشو صدا کرد و من زودی اشاره دادم که نه خودت برو و این حرفا

بعــله یه ربعی طول کشید .. فداش شـم اومد چشاش خیس شده بود

عــزیز ِ دلـــمـ ... خیلی خیلی ناچـــیز بودن در مقابـل ِ مهر و محبتــ های وصفـ نشدنـی اتـــ

دستش هم کتابچه عشق رو آورده بود و همش نیگاش میکرد و خیلی خوشحال شدم که خوشت اومــد

حسینــــمــ تو لیاقتـتــ خیلی بیشتر از اینها بود بهونــه ء زندگیــم

بعدش دوتــایی رفتیم کارواش .. ماشینمون رو دادیم خوجل کـرد و رفتیم دعوت ِ آقاییـم رستوران نارنجستان .. جایی که لحظه های خوشمون رو از زمونی دوستی اونجا بودیم

نهار قزل آلا خوردیم و کلی دسـر و خوردنی از سلفـش..خيلي خوش گذشت

دوستتـــــ دارمـــ همــســـر ِ مهربونـــ مــ

نمیدونـــم چجــوری ازتـــ تشکــر کــــنم و چی بگــم دیگــه

بی نظیــری ..

دستاتــ درد نکنه که وبلاگتــ رو زود تر از من آپــ کردی http://farfar-close.blogfa.com/

میدونـستی گل ِ عشقـمون روز به روز داره پر بار تـر میشه با این همه خوبی هاتـــ شکلکـ فرزانـــه http://Namzading.blogfa.com


+ ساعت 12:53 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |

 

حسیـــــنم باعـثـــ افتخارمــه که سومیــن ولنتاین رو کنار هم هستــیم و خوشحـال تر کـه عشقمـون ابدی شــد...

یادتـه چقـده میگفتیم کاش روزیــ بیاد که این روزای خوبـ رو بدون نگرانی از صبح با همـ باشیم ؟؟

یادته ولنتاین سال ۸۷ میگفتی زنگـ بزن بابا رو راضی کن بریم نهار و منم با چه دلهره ای دنبال بهونه بودم که واسه بابا بیــام ؟

عشق ِ اول و آخرمــی  حالا برایــ ِ همیشه تو مال منــی و منــــم مالِ تــــو

امروز تو پاساژ که خانوم مدیرمــون دید و منو شناخت منم با چه افتخاری معرفیتـ کردم .. دختراش هم داشتن چارچشمـی نیگامـون میکردن و مدیرمون که هی میگفـتــ خوشبخت شین الهی

امیـدوارم سالیان سال کنــار هم با همین خوشی و محبتــّ زندگــی کنیــم و برای خوشبختی دوستامـون دعا کنیـــم

روزیــ عاشقا رو بهتــ تبریکــ میگم عشق ِ خالصـ ِ من ...!

دوستــای گلــم و عاشق های همیشگـی ... ولنتاین دی ِ تون مبارکـــ

<<< این دو : دی جـریان داره ..!

نامــزدینگــ حسیـــن و فـــرزانـــــ ه

لبخــندتـــ یکــ اصـل ِ ضروریستـــ

بــرای پایانِ زمستــان

برای رویــش گلهـــا . . . ...


+ ساعت 0:7 نويسنده ρяίηсεѕѕ ₣аяzалεн |